تبليغاتX
حرف دل

نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاه

به نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمی

منم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمین جا

همان آدم که اورا آفریدی // ولی از خلقتش خیری ندیدی

ازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفت

زتو بخشش ازاوعصیان گری بود// زتو نرمش از اوویرانگری بود

خدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستم

نیاوردم به جا من بندگی را // وبالم کرده ام شرمندگی را

ندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومی دانم که می گویی چه پُررّوست

زبس از آدمیّت گشته ام دور// نکردم اعتنا بر لوح و منشور

لذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگی واز سر سوز

شوم مستعفی از شغلی که دادی// و نام آدمی بر آن نهادی

اگر باشد جواب نامه مثبت// و استعفا قبول افتد زسویت

خدایی را در حق ّ این خطا کار// در حق بندۀ مستعفی زار

به جا آور زروی لطف و یاری// که باشد از صفات ذات باری

به جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حال

عطا کن خانه ای در کنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغت

بکن هم خانه ام یک حور زیبا // که تا تنها نباشم من در آنجا

چو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان

توای« جاوید » گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستی

ولی چون برگنُه اقرار کردی// به نادانی خود اصرار کردی

قبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟

به عزراییل گفتم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساند

بلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوت

پریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:42  توسط علی | 

اگر قبل از مرگم قلمی دهند و بگویند کلامی بنویس

می نویسم ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:25  توسط علی | 
  به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو
به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها كن
دست تو اول عشق
بسپرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يك ديوار
واسه چشمات گريه مي كرد
گريه مي كرد...
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:4  توسط علی | 

بازم گریه
بازم غربت
منه بی تو
شب حسرت

بازم هم پرسه ی بادم
بازم یاده تو افتادم
آخ بازم نیستی بازم تنهام
شکنجه میشم از غمهام

بازم تلخم
بازم سردم
تو رو یکساله
گم کردم

اینو همه فهمیدن از تو که دورم
تیکه تیکه میشکنه سنگ غرورم
این روزا خلوتم و سوتو کورم
برس به دادم سنگ صبورم

تنها که میشم و تو نیستی پیشمو
میسوزم و میسوزونم عین آتیشمو
دوری تو میسوزونه
رگ و ریشم رو
آخه اینروزا بدجوری حالم خرابه
حتی نفس کشیدنم عذابه
بخت من و تو یک ساله که خوابه
خورشید آرزوهام نمیتابه
داشتن تو دیگه خواب و خیاله
رفتن تو واسه دلم سواله
فاصله بین من و تو یه ساله

تو رو یک ساله گم کردم



هی ....
رفیق نیمه راه
اصلاً مرا یادت هست؟
یا نه، فقط این منم که نگفتنی هایم را می نویسم؟
چه روزگار غریبی است
و چه احساسی غریب تر
"تو" دیگر در شعرهایم "او" شده ای
و من .... لابلای این سطرهای نمناک سرگردانم
به دنبال تو می گردم و پیدایت نمی کنم

کسی چه می داند
شاید هم دیگر هیچ کجای شعرهایم پیدایت نکنم
شاید تو را برای همیشه گم کرده ام
توی من
توی آشنای مهربان
توی صمیمی، خوب، نزدیک
توی رفیق
چه طنین ناآشنایی دارد این کلمات قشنگ،
انگار سالهاست که ننوشته بودم شان
حالا حرفهای من
همه اش از درد و دلتنگی و دوری است
تنهایی
گریه
بیقراری
کجای این کلمه های غریب به روزگار من و تو شبیه است؟
تو که آشنابودی....
من من نبودم، تو تو نبودی.
شاید هم من بی دلیل میان شعرهایم تو را جستجو می کنم
شاید من من نبودم اما، تو تو بودی
حالا خودمانیم
هیچ کدام عزیزانی هم که این روزها از تو بد می گویند اینجا نیستند
خوب من ، تو که بی معرفت نبودی
راه ما تمام نشد که رفتی، وقت ما تمام نشد که رفتی،
دل ما ... دل ما تمام نشد که رفتی
کجای این دنیای وحشی دنبال امنیت آغوشت بگردم؟
کدام شب طولانی را با چشمهای تو خواب رنگی ببینم؟
کدام صبح سخت شنبه را با صدای خوب تو از خواب بیدار شوم؟
آخر چه بگویم به تو که هیچ وقت نمی گفتم و همیشه می دانستی؟



با توام..
مرا کم اما همیشه دوست بدار ،عشق گرم زود میگذرد و سرد میشود من نه سردی تو را میخواهم و نه گستاخیت را!
مواظب خودت باش،خوش باش،خنده رو باش،خوشبخت باش مرا کم اما همیشه دوست داشته باش،خداحافظت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:59  توسط علی | 

دختری کنجکاو می پرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود:
حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم


طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:40  توسط علی | 

کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت


کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت


کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:34  توسط علی | 
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست

حمید مصد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:44  توسط علی |