![]() |
![]() |
|
|
نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاه عطا کن خانه ای در کنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:42 توسط علی |
|
|
اگر قبل از مرگم قلمی دهند و بگویند کلامی بنویس می نویسم ایران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:25 توسط علی |
|
|
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم داری آب می شی ، می میری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت می میرم ؛ تا کنار من نسوزی از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو كه تنها نمي موني من تنها رو دعا كن خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها كن دست تو اول عشق بسپرش به آخرين مرد مردي كه پشت يك ديوار واسه چشمات گريه مي كرد گريه مي كرد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:4 توسط علی |
|
|
بازم گریه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:59 توسط علی |
|
|
دختری کنجکاو می پرسید: دختری گفت: اولش رویا مادرش گفت: عشق یعنی رنج تاجری گفت: عشق کیلو چند؟ شیخ گفتا:گناه بی بخشش جاهلی گفت: عشق را عشق است چون که بالا گرفت بحث و جدل
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:40 توسط علی |
|
|
کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:34 توسط علی |
|
|
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست چشم من چشمه ی زاینده ی اشک گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است شوق بازآمدن سوی توام هست حمید مصد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:44 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آبان 1388 هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 |
|
RSS
|